پس افکندلغتنامه دهخداپس افکند. [ پ َ اَ ک َ ] (ن مف مرکب ) پس اوگند. پس افگند.ذخیره . پس افتاده . پس انداز. اندوخته . مانید. یخنی :هم بعلم خودش بده پندی [ کذا ]که ندارد جز این پس اف
پس افکندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پسافتاده.۲. اندوخته؛ ذخیره؛ پسانداز: ◻︎ هم به علم خودش بده پندی / که نداری جز این پسافکندی (اوحدی: ۵۴۳).
پس افکندنلغتنامه دهخداپس افکندن . [ پ َ اَ ک َ دَ / دِ ] (مص مرکب ) چیزی از درآمد خود ذخیره کردن . اندوخته ساختن . ذخیره کردن . || تأخیر. بعقب انداختن . || میراث گذاشتن . (برهان قاط
پس افکندهلغتنامه دهخداپس افکنده . [ پ َ اَ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چیزی که از درآمد و دخل کنار نهاده باشند برای زمانهای دیگر. ذخیره . اندوخته . پس انداز. پس افتاده . || پیخال طائر
پس فکندلغتنامه دهخداپس فکند. [ پ َ ف َ / ف ِ ک َ ] (ن مف مرکب ) مخفف پس افکند. پس انداز. ذخیره . ذخر. یخنی : زر و درم بنماند نظر بمعنی دارکه پس فکند بزرگان بجز ثنا نبود . کمال خجند