پسرخالهلغتنامه دهخداپسرخاله . [ پ ِ س َ ل َ / ل ِ ] (اِ مرکب ) پسر خواهر مادر. خاله زاده .- پسرخاله ٔ دسته دیزی ؛ در تداول عوام به مزاح و سخریه ، خویشاوند نزدیک : او پسرخاله ٔ دست
اسحاقلغتنامه دهخدااسحاق . [ اِ ] (اِخ ) ابن طلحة. وی از جانب معاویه مأمور خراج خراسان شد و او پسرخاله ٔ معاویه و مادرش ام ابان دختر عتبةبن ربیعه بوده است و اسحاق در راه در شهر ر
اقلیلغتنامه دهخدااقلی . [ اُ ] (ترکی ، اِ) از اُقُل ترکی بمعنی پسر + یاء نشانه ٔ اضافه : عمواقلی ، خال اقلی ، دایقلی ؛ پسرعمو، پسرخاله ، پسردایی . (یادداشت مؤلف ).