پسالغتنامه دهخداپسا. [ پ َ ] (ق ) این پسا : تا نسوزد نیز گیرد رنگ ِکَش این پسا از هیمه ها نیمی بکش . دهخدا (دیوان ص 51).آن پسا. در این وقت . در آن وقت . در این نوبت . بدان نوبت
پسالغتنامه دهخداپسا.[ پ َ ] (اِخ ) نام شهری است به فارس و فسا معرب آن است . مؤلف حدود العالم آورده است : پسا شهری است بناحیت پارس خرم و بزرگ و او را قهندز است و ربض است و جای
پسارواژهنامه آزاد[پَ] 1- پس آورنده . صفت فاعلی از پس زدن:پس + آر ، مدافع . 2- در مکانیک سیالات و آیرودینامیک نیروی بازدارنده را گویندکه در برخی از کتب به پسا تخفیف یافته . معادل
پسامتیک اوللغتنامه دهخداپسامتیک اول . [ پْسا / پ ِ م ِ ک ِ اَوْ وَ ] (اِخ ) فرعون سائیس و منفیس . وی بیست و ششمین سلسله ٔ فراعنه ٔ مصر را بسال 666 ق .م . تأسیس کرد و در 611 ق . م . در
پسامتیک سوملغتنامه دهخداپسامتیک سوم . [ پْسا / پ ِ م ِ ک ِس ِوْ وُ ] (اِخ ) مؤلفین قدیم وی را پسامنیت نیز نامیده اند. او فرعون مصر بود و بسال 525 ق .م . چون ایرانیان بر مصر دست یافتند