پزدلغتنامه دهخداپزد. [ پ َ ](اِ) خون باشد که بعربی دم گویند و بعضی بمعنی جان گفته اند که بعربی روح خوانند. (برهان قاطع). روان .
پزداغلغتنامه دهخداپزداغ . [ پ َ / پ ِ / پ ُ ](اِ) مصقله که بدان آینه و شمشیر و جز آن زدایند و روشن کنند. (شعوری از شرفنامه ). رجوع به پزلاغ شود.
پزداغلغتنامه دهخداپزداغ . [ پ َ / پ ِ / پ ُ ](اِ) مصقله که بدان آینه و شمشیر و جز آن زدایند و روشن کنند. (شعوری از شرفنامه ). رجوع به پزلاغ شود.
چرب کارلغتنامه دهخداچرب کار. [ چ َ ] (ص مرکب ) آنکه غذای چرب پزد چون دیزی پز و کله پز و مانند اینها : جمله ٔ خلایق را بشمشیر برد از اسفاهی و حواشی و هر حلواگر و چربکار و نانوا و قص
خردی پزلغتنامه دهخداخردی پز. [ خ ُ پ َ ] (نف مرکب ) آنکه مَرَق پزد. مرقه پز. مَرّاق . خردی فروش : زین سپس شاید سنایی گر نگویی هیچ مدح زآن کجا ممدوح تو خردی پز و بقال مانده .سنایی .