پرپیچ و خملغتنامه دهخداپرپیچ و خم . [ پ ُ چ ُ خ َ ] (ص مرکب ) پرپیچ و تاب : راهی پرپیچ و خم ، راهی پیچاپیچ . || بغرنج . دَرهَم .
پیچ و خملغتنامه دهخداپیچ و خم . [ چ ُ خ َ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) چین و شکن . گردش و تاب : آب عزم است ولی خائن طبعساده رنگست ولی پیچ و خم است . خاقانی .- جوانی و هزار پیچ و خم (هزار
meanderدیکشنری انگلیسی به فارسیعجیب و غریب، خم، پیچ، دور، گردش، چم اب، راه پر پیچ و خم، پیچ وخم داشتن، مسیر پیچیدهای را طیکردن
meandersدیکشنری انگلیسی به فارسیعجیب و غریب، خم، پیچ، دور، گردش، چم اب، راه پر پیچ و خم، پیچ وخم داشتن، مسیر پیچیدهای را طیکردن