پرویزنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= غربال: ◻︎ به پرویزن معرفت بیخته / به شهد عبارت برآمیخته (سعدی۱: ۷۰)، ◻︎ کرده از گرز و نیزه بر دشمن / استخوان آرد و پوست پرویزن (سنائی: ۲۴۵).
پرویزنلغتنامه دهخداپرویزن . [ پ َرْ زَ ] (اِ) آلتی بود که بدان بیختنیها چون شکر و آرد و امثال آن بیزند. پرویز (مخفف آن ). پروزن . آردبیز. ماشو. ماشوب . گرمه بیز.گرمه ویز. تنگ بیز.
چشم پرویزنلغتنامه دهخداچشم پرویزن . [ چ َ / چ ِ م ِ پ َرْ زَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از سوراخ پرویزن است . (از آنندراج ) : گرد غم را با دل پررخنه ٔ ما الفتی است باشد آری آشنا
چشم پرویزنلغتنامه دهخداچشم پرویزن . [ چ َ / چ ِ م ِ پ َرْ زَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از سوراخ پرویزن است . (از آنندراج ) : گرد غم را با دل پررخنه ٔ ما الفتی است باشد آری آشنا