پرخونلغتنامه دهخداپرخون . [ پ ُ ] (ص مرکب ) خون آلود : بدیدند پرخون تن شاه راکجا خیره کردی رخ ماه را. فردوسی . || کنایه است از دردمند : همه در هوای فریدون بدندکه از جور ضحاک پرخو
اسکندرلغتنامه دهخدااسکندر. [ اِ ک َ دَ] (اِخ ) ابن پولیس پرخون . کاساندر از سرداران مقدونیه آنگاه که قدرتی بدست آورد و قشون نیرومند جمع کردبقصد اسکندر پسر پولیس پرخون بطرف یونان ر
تورتیغۀ جسم غاری آلتtrabeculae corporum cavernosorum penisواژههای مصوب فرهنگستانبافتی متشکل از دستههای پرشماری از تاربافههای ماهیچهای (cords of fibromuscular) در سراسر جسم غاری آلت مردانه که پرخون شدن آن باعث نعوذ میشود