پدرمردهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که پدرش مرده باشد؛ یتیم: ◻︎ پدرمرده را سایه بر سر فکن / غبارش بیفشان و خارش بکن (سعدی۱: ۸۰).
پدرمردهلغتنامه دهخداپدرمرده . [ پ ِ دَ م ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) یتیم از پدر : گر از کارداران بود رنج نیزکه خواهند هم از پدرمرده چیز. فردوسی .پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشا
پدرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت بابا، پاپا، اب، باب، والد، جد، نیا پدراندر، پدرخوانده پدرجد، پدربزرگ، شخص پیر آتا، اَبا، باباجی
پدرفرهنگ انتشارات معین(پَ یا پِ دَ) (اِ.) 1 - جاندار نر (به ویژه انسان ) که دارای فرزند است . 2 - مجازاً بنیانگذار، پدید آورندة چیزی تازه ، مثل پدر شعر نو. 3 - عنوان احترام آمیز و مه
يَتِيمَيْنِفرهنگ واژگان قرآندو يتيم (يتيم به معناي کودک پدر مرده است ، و به کودکي که مادرش مرده باشد ، يتيم نمي گويند ، بعضي گفتهاند : يتيم در انسانها از طرف پدر ، و در ساير حيوانات از طر