پخجلغتنامه دهخداپخج . [ پ َ ] (ص ) پهن . پخش . پخچ . پخ : چیزی که بر زمین پهن شده باشد. (اوبهی ) : بینیی پخج بود و روئی زشت چشمی از آتش و رخی ز انگشت . سنائی .ز زیر گرز تو دانی
پخجدلغتنامه دهخداپخجد. [ ] (اِ) ریم آهنگران را گویند و دیگر آن سنگی بود که حلاجان حلاجی بدو برزنند تا درست گردد (کذا). (اوبهی ).
پخجیزیدنلغتنامه دهخداپخجیزیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) در فرهنگ اسدی نسخه ٔنخجوانی آمده است : پخجیز، غلتیدن است . عسجدی گوید:چه سود کند که آتش عشقش دوداز دل من همی برانگیزدپیش همه مردمان
پخجدلغتنامه دهخداپخجد. [ ] (اِ) ریم آهنگران را گویند و دیگر آن سنگی بود که حلاجان حلاجی بدو برزنند تا درست گردد (کذا). (اوبهی ).
پخجیزیدنلغتنامه دهخداپخجیزیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) در فرهنگ اسدی نسخه ٔنخجوانی آمده است : پخجیز، غلتیدن است . عسجدی گوید:چه سود کند که آتش عشقش دوداز دل من همی برانگیزدپیش همه مردمان
پخچلغتنامه دهخداپخچ . [ پ َ ] (ص ) پخج . پخش . پخت . پهن . کوفته .پهن شده . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). || پست . || پژمرده . (غیاث اللغات ).- پخچ شدن ؛ پهن شدن بر اث
خبزدوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= جُعَل: ◻︎ آن روی و ریش پُرگه و پُربلغم و خدو / همچون خبزدوی که کنی زیر پای پخج (لبیبی: شاعران بیدیوان: ۴۷۹)
بخجلغتنامه دهخدابخج . [ ب َ ] (ص ) چیزی را گویند که بر زمین پهن شده باشد. (فرهنگ خطی ). و ظاهراً صورتی است از پخش . بخچ . پخج . (در تداول عامه ٔ خراسان ) : اگر بر سر مرد زد در