پختولغتنامه دهخداپختو. [ پ َ ] (اِ) تندر. رعد. (لغت فرس اسدی ) : عاجز شود از اشک و غریو من هر ابر بهارگاه با پختو. رودکی .و این کلمه در بعض لغت نامه ها پخنو آمده است بهمین معنی
پختولغتنامه دهخداپختو. [ پ ُ ] (اِخ ) پشتو.یکی از لهجه های فارسی معمول در بعض طوائف روستائی وصحرانشین افغان . و این زبانی نهایت بدوی است و از آن زبان شعر و کتابت کردن تکلف و تجش
پختولغتنامه دهخداپختو. [ پ ُ ت َ ] (اِ) در لهجه ٔ مردم دامغان قسمی کبوتر و این ظاهراً اصل کلمه ٔ فاخته ٔ عرب است .
قلعه پختوکلغتنامه دهخداقلعه پختوک . [ ق َ ع َ پ َ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان پایین ولایت بخش فریمان شهرستان مشهد، واقع در 17هزارگزی شمال خاوری فریمان ، موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوا
قلعه پختوکلغتنامه دهخداقلعه پختوک . [ ق َ ع َ پ َ ] (اِخ ) دهی است ازدهستان پایین ولایت بخش فریمان شهرستان مشهد، واقع در 17هزارگزی شمال خاوری فریمان ، موقع جغرافیایی آن کوهستانی و هوا
پشتولغتنامه دهخداپشتو. [ پ َ / پ ُ ] (اِخ ) یا پختو نام لهجه ای در افغانستان و آن شعبه ای است از زبانهای ایرانی . (دائرةالمعارف اسلامی ج 1 ص 152). پشتو ظاهراً از لفظ پشتون یا پخ