پایمزدلغتنامه دهخداپایمزد. [ م ُ ] (اِ مرکب ) پارنج . پای رنج . حق القدم . پایگذار. جُعل . جعالة.جُعالة. (زمخشری ). جعیلة. خرج . (دهار). مزد قاصد و مزد قدم رنجه کردن مهمان . (رشید
پایمرددیکشنری فارسی به انگلیسیcaring, considerate, contributor, ministrant, persistent, Samaritan, succor, succour
پایمردیدیکشنری فارسی به انگلیسیassist, assistance, help, ministration, ministry, perseverance, persistence, relief, service, stewardship, succor, succour, support
حق القدمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پایمزد؛ پامزد؛ پارنج.۲. پولی که برای عیادت بیمار به پزشک داده میشود.
پای رنجلغتنامه دهخداپای رنج . [ رَ ] (اِ مرکب ) پایمزد. حق القدم . زری که به اجرت قاصدان و شاعران و مطربان دهند که در مجلس مهمانی حاضر شوند. (برهان ). انعام و زری که به قاصد یا میه
حقالقدمفرهنگ مترادف و متضاداجرت، پایرنج، پایمزد، حقالزحمه، دستمزد، مزد، ویزیت، حقالمعاینه، حقالمعالجه، دسترنج
جعللغتنامه دهخداجعل . [ ج ُ ] (ع اِ) مزدی که برای کننده ٔکاری قرار میدهند. (تعریفات جرجانی ). پایمزد. (زمخشری ) (مهذب الاسماء). مزدی که قرار دهند. آنچه بنهند با کسی مزد کار او