پاژلغتنامه دهخداپاژ.(اِخ ) باژ. دیهی از طوس و بعضی آن را مولد فردوسی گفته اند. نام دهی است از بلوکات طوس . (برهان ). فاز.
پاژخفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آزار؛ مالش: ◻︎ پاسار میکند من و خوبان را / تنگ آمدم ز پاژخ و پاسارش (ناصرخسرو۱: ۲۸۷).۲. پامال.
پاژندلغتنامه دهخداپاژند. [ ژَ ] (اِ) آلتی است که بدان آتش را بشکنند و بمناسبت همین معنی نام تفسیر ژند که کتاب زرتشت است در بیان دین آتش پرستی . (غیاث اللغات ). رجوع به پازند شود.
پاژنگلغتنامه دهخداپاژنگ . [ ژَ ] (اِ مرکب ) بمعنی پاچنگ است که کفش و پاافزار باشد. (برهان ). پازنگ . پوزار. پای افزار.
پاژولغتنامه دهخداپاژو. (اِخ ) اگوستن . حجار فرانسوی . مولد او در پاریس بسال 1730م .1142/ هَ . ق . و وفات در 1809م ./ 1223 هَ . ق . وی بهترین مُزیّن و آرایشگر تماشاخانه بود.