پاپی شدنلغتنامه دهخداپاپی شدن . [ پ َ / پ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پاپی شدن امری را؛ اصرار ورزیدن در آن . دنبال کردن آن .
پاْپِیْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی جویا شدن ، پرس و جو کردن درباره امری ، تعقیب کردن ، دنبال کردن ، گیر دادن به چیزی
پاپیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر پی؛ پیرو. پاپی بودن: (مصدر لازم) [مجاز] = پاپی شدن پاپی شدن: (مصدر لازم) [مجاز]۱. در پی کسی یا کاری بودن؛ کسی یا کاری را دنبال کردن.۲. در امری اصرار ورزیدن.
متعرض شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خاطرنشان ساختن، متذکر شدن، یادآوری کردن ۲. اعتراض کردن ۳. انتقاد کردن، به نقدکشیدن ۴. مزاحم شدن، پاپی شدن، ایجاد دردسر کردن
insistدیکشنری انگلیسی به فارسیاصرار کن، پافشاری کردن، اصرار ورزیدن، پاپی شدن، تکیه کردن بر، سماجت کردن
houndsدیکشنری انگلیسی به فارسیاسب ها، سگ تازی، سگ شکاری، ادم منفور، با تازی شکار کردن، تعقیب کردن، پاپی شدن