پالودلغتنامه دهخداپالود. (اِ) پوست برّه . بالود. (السّامی ). || فالوذ. (دهار) (منتهی الارب ). || (فعل ) ماضی پالودن است یعنی صاف کرد و از غل و غش پاک ساخت . (برهان ).
پالودهفرهنگ مترادف و متضاد۱. خالص، صاف، مروق، مصفا ۲. فالوده ۳. تباه، ضایع ۴. برگزیده، خلاصه ≠ ناپالوده
پالودنلغتنامه دهخداپالودن . [ دَ ] (مص ) ترویق . تصفیه . صافی کردن . صاف کردن . (رشیدی ) (برهان ). تصفیه کردن . مصفّی کردن . پالیدن . پالائیدن . از مصفاة گذرانیدن .از صافی گذرانید