پاشفرهنگ انتشارات معین1 - (اِمص .) پاشیدن ، برافشاندن . 2 - امر از «پاشیدن ». 3 - در کلمات مرکب ، مانند: نمک پاش ، آب پاش ، مخفف پاشنده است . 4 - پریشان ، افشان .
پاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = پاشیدن۲. پاشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آبپاش، عطرپاش، گلابپاش، گهرپاش.٣. (اسم مصدر) [قدیمی] پاشیدن. پاش دادن: (مصدر متعدی) پراکندن چیزی بر روی زمین مان
پاشلغتنامه دهخداپاش . (اِخ ) ژان نیکلا. از رجال سیاست فرانسه . مولد بسال 1746م .1158/ هَ . ق . در پاریس و وفات در سنه ٔ 1823م . (1238 هَ . ق .). وی وزیر جنگ فرانسه در 1792م .و
پاشلغتنامه دهخداپاش . (فعل امر) امر از پاشیدن یعنی پریشان کن و ازهم جداساز و برافشان . (برهان ). || (نف مرخم ) در کلمات مرکبه ٔ مانند گهرپاش ، نمک پاش ، عطرپاش ، آب پاش ، گلاب
پاشفرهنگ انتشارات معین1 - (اِمص .) پاشیدن ، برافشاندن . 2 - امر از «پاشیدن ». 3 - در کلمات مرکب ، مانند: نمک پاش ، آب پاش ، مخفف پاشنده است . 4 - پریشان ، افشان .
پاشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = پاشیدن۲. پاشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آبپاش، عطرپاش، گلابپاش، گهرپاش.٣. (اسم مصدر) [قدیمی] پاشیدن. پاش دادن: (مصدر متعدی) پراکندن چیزی بر روی زمین مان
پاشلغتنامه دهخداپاش . (اِخ ) ژان نیکلا. از رجال سیاست فرانسه . مولد بسال 1746م .1158/ هَ . ق . در پاریس و وفات در سنه ٔ 1823م . (1238 هَ . ق .). وی وزیر جنگ فرانسه در 1792م .و
پاشلغتنامه دهخداپاش . (فعل امر) امر از پاشیدن یعنی پریشان کن و ازهم جداساز و برافشان . (برهان ). || (نف مرخم ) در کلمات مرکبه ٔ مانند گهرپاش ، نمک پاش ، عطرپاش ، آب پاش ، گلاب
پاشلغتنامه دهخداپاش . [ ش ُ ] (اِخ ) شهری به کلمبیا در ایالت کوندینامارکا. دارای 7000 تن سکنه و در آن ناحیت معدن آهن باشد و صنایع فلزی دارد.