پاشندهdispersiveواژههای مصوب فرهنگستانویژگی محیطی که در آن سرعت فاز موج الکترومغناطیسی تابعی از بسامد آن باشد
پاشندهلغتنامه دهخداپاشنده . [ ش َ دَ/ دِ ] (نف ) پراکننده . افشاننده : بیک دست شکرپاشنده و بدیگر دست زهر کشنده . (تاریخ بیهقی ).
سمپاشلغتنامه دهخداسمپاش .[ س َ ] (نف مرکب ) سم پاشنده . آنکه سم را در جایی بپاشد. (فرهنگ فارسی معین ). || (اِ مرکب ) آلتی فلزی که در درون آن سم ریزند و بوسیله ٔ پاشیدن محتوی آن ،
یاقوت پاشلغتنامه دهخدایاقوت پاش . (نف مرکب ) پاشنده ٔ یاقوت : بگرد جهان این خبر گشت فاش که شد کان یاقوت یاقوت پاش .نظامی .
گلاب پاشلغتنامه دهخداگلاب پاش . [ گ ُ ] (نف مرکب ) گلاب پاشنده . || (اِ مرکب ) ظرفی است معروف که از آن گلاب پاشند. (آنندراج ). آوندی لوله دار که بدان گلاب میپاشند. و نیز آوندی سیمین