پادشاه چینلغتنامه دهخداپادشاه چین . [ دْ / دِ هَِ ] (ترکیب اضافی ، اِ) فغفور. خاقان چین . || کنایه است از آفتاب . (برهان ).
پادشاهفرهنگ انتشارات معین( ~.) [ په . ] (اِمر.) 1 - فرمانروایی که تاج و تخت داشته باشد، ملک ، سلطان . 2 - حاکم ، مسلط ، صاحب اختیار. 3 - خدا. 4 - محیط ، تاونده .
پادشاهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. فرمانروای مقتدر و صاحب تاجوتخت؛ سلطان؛ ملک؛ شهریار؛ خدیو؛ خسرو؛ کشورْخدا؛ کیهانخدیو.۲. [قدیمی، مجاز] مسلط.
خاقان چینلغتنامه دهخداخاقان چین . [ ن ِ] (اِخ ) پادشاه چین . در ادبیات پارسی پادشاه چین گاهی «فغفور» و گاه «خاقان چین » آمده است : چو از دور خاقان چین بنگریدخروش سواران ایران شنید. ف
چین اندرونلغتنامه دهخداچین اندرون . [ ن ِ اَ دَ ] (اِخ ) ظاهراً چین اصلی مراد باشد : پادشاه چین اندرون را تغزغزخاقان گویند. (مجمل التواریخ والقصص چ بهار ص 420).
فغفورلغتنامه دهخدافغفور. [ ف َ ] (اِ مرکب ) پادشاه چین را گویند هرکه باشد. (برهان ). لقب پادشاهان چین و کلمه ٔ پارسی است ، فغ به معنی خدای یا بت و پور یا فور به معنی پسر. (یادداش
قدرخانلغتنامه دهخداقدرخان . [ ق َ دَ ] (اِخ ) نام پادشاه چین و پادشاه سمرقندبوده . (برهان ). لقب پادشاه چین و بعضی گفته اند که لقب پادشاه ترکستان است . (آنندراج ): جبرئیل بن عمر ا
یغمانازلغتنامه دهخدایغماناز. [ ی َ ] (اِخ ) نام دختر پادشاه چین که زن بهرام گور بود. (ناظم الاطباء) (از برهان ) : دخت خاقان به نام یغمانازفتنه ٔ لعبتان چین و طراز.نظامی .