پادشاه سلطانلغتنامه دهخداپادشاه سلطان . [ دْ / دِ س ُ] (اِخ ) رجوع به پادشاه خاتون دختر شاه شجاع شود.
پادشاهفرهنگ انتشارات معین( ~.) [ په . ] (اِمر.) 1 - فرمانروایی که تاج و تخت داشته باشد، ملک ، سلطان . 2 - حاکم ، مسلط ، صاحب اختیار. 3 - خدا. 4 - محیط ، تاونده .
حمیدیهلغتنامه دهخداحمیدیه . [ ح َ دی ی َ ] (اِخ ) شهری است در ولایت سیواس که به قره حصار شرقی ملحق شده و مرکزش قره حصار است که در سابق بنام میلاس معروف بود. این مکان بنام پادشاه س
خیامیلغتنامه دهخداخیامی . [ خ َی ْ یا ] (اِخ ) لقب دیگر خیام شاعر و فلکی معروف ایران است . علماء عصر وی او را گاه دستور و گاه امام و گاه حکیم و حجةالحق و فیلسوف می نامیده اند. (ی
رأیلغتنامه دهخدارأی . [ رَءْی ْ ] (ع اِ) مأخوذ از تازی و در فارسی غالباً بصورت رای بکار رود. رجوع به رای در تمام معانی شود. || اندیشه و تدبیر. (از فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء)