یودلغتنامه دهخدایود. [ ] (اِخ ) بوذ. نام دیگر کوه سراندیب که حضرت آدم بدانجا افتاد. (از مجمل التواریخ والقصص ص 181). و رجوع به سراندیب شود.
يَوَدُّفرهنگ واژگان قرآندوست دارد(ود نوع خاصي از حب و دوست داشتن است و آن حبي است که آثار و پيامدهايي آشکار دارد )
يَوَدُّواْفرهنگ واژگان قرآندوست دارند(ود نوع خاصي از حب و دوست داشتن است و آن حبي است که آثار و پيامدهايي آشکار دارد.جزمش به دلیل جواب واقع شدن برای شرط قبل از خود است )
مَا يَوَدُّفرهنگ واژگان قرآندوست ندارد(ود نوع خاصي از حب است و آن حبي است که آثار و پيآمدهايي آشکار دارد )
لَا يَؤُودُهُفرهنگ واژگان قرآنبر او گران و مشقت آور نيست - خسته اش نمي كند (کلمه يؤد مضارع از مصدر أود است ، که به معناي سنگيني و خستهکنندگي است ، و چون گفته شود : العمل الفلاني آد زيدا معنا
خربقلغتنامه دهخداخربق . [ خ َ ب َ ] (اِ) رستنی باشد و آن سیاه و سفید هر دو میباشد؛ سفید آنرا بگیلانی پلخم و پلاخم گویند. گیاه آن بلسان الحمل شبیه است و بیخ آن به بیخ کبر میماند
موؤدةلغتنامه دهخداموؤدة. [ م َ ئو دَ ] (ع ص ) دختر زنده دفن کرده . (منتهی الارب ). دختر زنده به گورکرده چنانکه در جاهلیت معمول تازیان بوده . ج ، موؤدات . (ناظم الاطباء). دختر ز