ویحلغتنامه دهخداویح . [ وَ ] (ع اِ) وای . کلمه ٔ ترحم است چنانکه ویل کلمه ٔ عذاب . یزیدی گوید هر دو به یک معنی است ، ویح لزید و ویحاً له رفع آن بنابر اینکه مبتداست و نصب به تقد
ویهلغتنامه دهخداویه . [ وَی ْه ْ / -وی َ ] (پسوند) پسوندی است دال بر معانی ذیل : 1- تصغیر و استعطاف : بالویه . 2- شباهت و مانندگی : سیبویه ، مشکویه . 3- دارندگی ، صاحبی : برزوی
ویهلغتنامه دهخداویه . [ ی ِ ] (اِخ ) دهی است جزء بلوک فاراب دهستان عمارلو از بخش رودبار شهرستان رشت . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
ویهفرهنگ انتشارات معین(وُ یَ یا یِ) [ معر. ] (پس .) پسوند دال بر معانی ذیل : 1 - تصغیر و استعطاف : بالویه . 2 - شباهت و مانندگی : سیبویه . 3 - دارندگی ، صاحبی : برزویه .
ویحکلغتنامه دهخداویحک . [ وَ ح َ] (ع صوت مرکب ) (از: ویح ، کلمه ٔ ترحم + «ک » خطاب ) این کلمه بیشتر در مقام ترحم گفته میشود : گفت ویحک چه کس توانی بوداین چنین خاکسار و خون آلود.
ویحکفرهنگ انتشارات معین(وِ یا وَ حَ) [ ع . ] (شب جم .) افسوس بر تو، خوشا بر تو، کلمه ای است که در مقام ترحم گفته می شود.
ویحکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. در مقام ترحم، مدح، و تعجب میگویند.۲. در هنگام تٲسف به کار میرود؛ افسوس بر تو.
ویحکلغتنامه دهخداویحک . [ وَ ح َ] (ع صوت مرکب ) (از: ویح ، کلمه ٔ ترحم + «ک » خطاب ) این کلمه بیشتر در مقام ترحم گفته میشود : گفت ویحک چه کس توانی بوداین چنین خاکسار و خون آلود.
راشدیلغتنامه دهخداراشدی . [ ش ِ ] (اِخ ) حسن بن عبداﷲبن ویحیان مکنی بابوعلی معروف به راشدی المقری ، استاد و پیشوای قاریان مصر بود و عالمانی چون شیخ مجدالدین تونسی و شهاب الدین اب
بوحکلغتنامه دهخدابوحک . [ ب َ ح َ ] (ع اِ) کلمه ٔ ترحم است مانند ویحک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
لاوهورلغتنامه دهخدالاوهور. (اِخ ) لاهور. رجوع به لاهور شود : ای لاوهور ویحک بی من چگونه ای بی آفتاب روشن ، روشن چگونه ای .مسعودسعد.