وکیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. نماینده ۲. پیشکار، کارگزار، مباشر، ناظر ۳. قایممقام، گماشته، مامور، ناظر، نایب، وصی ۴. قیم، ولی ۵. قانوندان، مدافع ۶. سرجوخه
وکیللغتنامه دهخداوکیل . [ وَ ] (ع ص ، اِ) کارران . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (مهذب الاسماء) (شرح قاموس قزوینی ). آنکه بر وی کار گذارند، و برای جمع و مؤنث نیز گ
بالیوزلغتنامه دهخدابالیوز. (اِ) روزنامه نگار. صاحب برید. (حاشیه ٔ تاریخ یمینی چ طهران در 1272) : به صحابت برید گویند که در قدیم منصب بزرگی بوده . (حاشیه ٔ یمینی ص 356). ظاهراً از
وکیلفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (حقوق) کسی که به او اعتماد کنند و کاری را به او بسپارند؛ کسی که از طرف کس دیگر برای انجام دادن کاری تعیین شود؛ گماشته؛ نماینده.۲. (سیاسی) نمایندهای که از طر
راتازیلغتنامه دهخداراتازی . (اِخ ) مرد سیاسی ایتالیا که بخدمات دولتی اشتغال داشت . به سال 1808م . در آلکساندری ولادت یافت و بسال 1873 م . در فروزینون درگذشت . ابتدا معلم حقوق بود
اپینهلغتنامه دهخدااپینه . [ اِ ن ِ ] (اِخ ) آدریان . وکیل دعاوی و مردی سیاسی متولد در جزیره ٔ موریس . وی از انگلستان درخواست که به وطن او آزادی دهند. (1794 - 1839 م .).
نمایندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نشاندهنده.۲. (اسم، صفت فاعلی) (سیاسی) کسی که از طرف کس دیگر برای مذاکره در امری یا انجام دادن کاری معین شده باشد؛ وکیل؛ نایب.۳. علامت؛ نشانه.