وکیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. نماینده ۲. پیشکار، کارگزار، مباشر، ناظر ۳. قایممقام، گماشته، مامور، ناظر، نایب، وصی ۴. قیم، ولی ۵. قانوندان، مدافع ۶. سرجوخه
بازامضای وکالتیproxy resignatureواژههای مصوب فرهنگستانامضایی که در آن وکیلی نسبتاً معتمد، امضای یک نهاد بر روی یک پیام مشخص را به امضای نهادی دیگر بر روی همان پیام تبدیل میکند؛ این وکیل قادر به تولید امضا بر روی پ
وکالةلغتنامه دهخداوکالة. [ وَ / وِ ل َ] (ع اِمص ) وکیلی . (منتهی الارب ). اسم است توکیل را به معنی تفویض و اعتماد. (اقرب الموارد) (کشاف اصطلاحات الفنون ). ج ، وکالات . (اقرب المو
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ ] (اِخ ) ابن شریح بن زید از قبیله ٔ هلال بن وکیلی بن مجاشعبن دارم است و او امیر خراسان بود. رجوع به عقدالفرید چ محمد سعید العریان ج 3 ص 298 و ج 1 ص
لاشولغتنامه دهخدالاشو. [ ش ُ ] (اِخ ) شارل آلکساندر. نام وکیلی فرانسوی . مولد ترنیاک (کرز). (1882 - 1818).