ولایةلغتنامه دهخداولایة. [ وَ ی َ ] (ع مص ) وِلایة. دوست داشتن . (اقرب الموارد). دوست شدن . (تاج المصادر). || یاری دادن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || دست یافتن بر چیزی و تص
ولایةلغتنامه دهخداولایة. [ وِ ی َ ] (ع مص ) وَلایة. والی شدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). || (اِمص ) قرابت و نزدیکی . (اقرب الموارد). || قدرت . || ملک . (منتهی الارب
وأیةلغتنامه دهخداوأیة. [ وَءْ ی َ ] (ع اِ) وَئیّة. دیگ فراخ . || کاسه ٔ فراخ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
وَلَايَةُفرهنگ واژگان قرآنیاری دادن - سرپرستی و تدبیر امور- دوست داشتنی که همراه با تدبیر امور باشد(ولايت در اصل به معناي مالکيت تدبير امر است ، مثلا ولي صغير يا مجنون يا سفيه ، کسي است
ولایتفرهنگ مترادف و متضاد۱. ارشدیت، امارت، حکومت، رهبریت، رهبری، مرشدی، وصایت، وکالت ۲. خطه، سرزمین، شهر، مدینه، مملکتبلد
ولایتفرهنگ انتشارات معین(وِ یَ) [ ع . ولایة ] 1 - (اِمص .) فرمانروایی ، پادشاهی . 2 - (مص ل .) حکومت کردن ، تسلط داشتن .
ولایتفرهنگ انتشارات معین(وَ یَ) [ ع . ولایة ] (اِ.)1 - بخش هایی از یک کشور که یک نفر والی بر آن ها فرمانروایی کند. 2 - شهرستان . ج . ولایات .
کحیلةلغتنامه دهخداکحیلة. [ ک َ ل َ ] (اِخ ) از نساء خوارج که در ولایة ابن عامر در بصرة با دیگر خوارج خروج کرد. (البیان و التبیین ج 1 ص 283).
ولایاتلغتنامه دهخداولایات . [ وَ / وِ ] (ع اِ) ج ِ ولایة (ولایت ). (اقرب الموارد). رجوع به ولایة و ولایت شود.- ولایات ثلاث ؛ ملایر و نهاوند و تویسرکان . (جغرافیای غرب کیهان ).
ولایتلغتنامه دهخداولایت . [ وَ / وِ ی َ ] (ع اِ) ولایة. (منتهی الارب ) (قطر المحیط)(اقرب الموارد). رجوع به ولایة شود. || حکومت و امارت سلطان . (غیاث اللغات ). پادشاهی . (مهذب الا