وقیحهلغتنامه دهخداوقیحه . [ وَ ح َ / ح ِ ] (از ع ، ص ) مؤنث وقیح . زن بی شرم : رغم این نفس وقیحه خوی راگر نپوشم رو، خراشد روی را.مولوی .
وقیحدیکشنری فارسی به انگلیسیaudacious, barefaced, brazen, daring, flagrant, foulmouthed, immodest, insolent, obscene, obscenity, off-color, raunchy, raw, rude, shameless
وضیحةلغتنامه دهخداوضیحة. [وَ ح َ ] (ع اِ) چاروا. (ناظم الاطباء). چارپایه . (منتهی الارب ). چهارپا. نَعَم . (اقرب الموارد) (المنجد).ج ، وضائح . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنند
وقاحةلغتنامه دهخداوقاحة. [ وَ ح َ ] (ع مص )وقوحة. قحة. وقح [ وُ / وُ ق ُ ] . شوخ گرفتن و سخت شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سخت شدن سم . (المصادر) (تاج المصاد
وقیرةلغتنامه دهخداوقیرة. [ وَ رَ ] (ع اِ) گو کلان درشت که آب گرد آید در وی و مغاکی در کوه . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). آبگیر درشت . (مهذب الاسماء).وقیر. || گله ٔ گوسفندان یا