وقوفلغتنامه دهخداوقوف . [ وُ ] (ع مص ) ایستادن . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (از اقرب الموارد). || واایستادن . (تاج المصادر بیهقی ). بازایستادن . (المصادر زوزنی ). || دانستن .
وغوفلغتنامه دهخداوغوف . [ وُ ] (ع اِ) ج ِ وَغف ، و آن پاره ای از چرم یا گلیم است که بر شکم بزغاله ٔ یک ساله بندند تا بول خود نیاشامد و یا گشنی نتواند کرد. (منتهی الارب ) (اقرب ا
وقوف افتادنلغتنامه دهخداوقوف افتادن . [ وُ اُ دَ ] (مص مرکب ) آگاهی حاصل شدن : برستی گر تو را بر سیر جان خود وقوف افتدکجا واقف تواند شد کسی بر سرّ یزدانی ؟ سنائی .چو بر مضمون وقوف افتا
وقوف داشتنلغتنامه دهخداوقوف داشتن . [ وُ ت َ ] (مص مرکب ) اطلاع داشتن : بر دقایق لغت سریانی و عبرانی وقوفی تمام داشت . (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین ).- وقوف عددی ؛ این ترکیب در
وقوف یافتنلغتنامه دهخداوقوف یافتن . [ وُ ت َ ] (مص مرکب ) اطلاع یافتن . آگاه شدن : کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس ، اگر بر حاجت تو وقوف یابد... (گلستان سعدی ). و همان که بر فرمان وقو
وقوف افتادنلغتنامه دهخداوقوف افتادن . [ وُ اُ دَ ] (مص مرکب ) آگاهی حاصل شدن : برستی گر تو را بر سیر جان خود وقوف افتدکجا واقف تواند شد کسی بر سرّ یزدانی ؟ سنائی .چو بر مضمون وقوف افتا
وقوف داشتنلغتنامه دهخداوقوف داشتن . [ وُ ت َ ] (مص مرکب ) اطلاع داشتن : بر دقایق لغت سریانی و عبرانی وقوفی تمام داشت . (لباب الالباب از فرهنگ فارسی معین ).- وقوف عددی ؛ این ترکیب در
وقوف یافتنلغتنامه دهخداوقوف یافتن . [ وُ ت َ ] (مص مرکب ) اطلاع یافتن . آگاه شدن : کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس ، اگر بر حاجت تو وقوف یابد... (گلستان سعدی ). و همان که بر فرمان وقو
وقوفیتلغتنامه دهخداوقوفیت . [ وُ فی ی َ ] (از ع ، مص جعلی ، اِمص ) اطلاع و تجربه . (فرهنگ فارسی معین ).