وقعتلغتنامه دهخداوقعت . [ وَ ع َ ] (ع اِ) سختی و آسیب کارزار. (غیاث اللغات ). || جنگ . کارزار. (مهذب الاسماء).- وقعت افتادن ؛ جنگ پیش آمدن : مهلب بن ابی صفره را با وی وقعت افتا
وقاطلغتنامه دهخداوقاط. [ وِ ] (ع اِ) اِقاط . ج ِ وقط، به معنی گو در زمین درشت یا گو که آب گرد آید در وی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رجوع به وقط شود. || ج ِ وقیط. (منتهی الارب )
وَقَعَتِفرهنگ واژگان قرآنواقع شد - به وقوع پيوست - فرا رسيد (در اصل وَقَعَتْ بوده که به دلیل تقارن با حرف ساکن دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
وَقَعَتِفرهنگ واژگان قرآنواقع شد - به وقوع پيوست - فرا رسيد (در اصل وَقَعَتْ بوده که به دلیل تقارن با حرف ساکن دار کلمه بعد حرکت گرفته است)
حتنیلغتنامه دهخداحتنی . [ ح َ نا ] (ع ص ) وقعت النبل حتنی ؛ افتادند تیرها برابر و مساوی . (منتهی الارب ).
حجرالیمامةلغتنامه دهخداحجرالیمامة. [ ح َ ج َ رُل ْ ی َ م َ ] (اِخ ) دمشقی درذیل بلادالیمامة گوید: و کانت تسمی جوّ ثم لما وقعت ،فیها الیمامة الزرقاء و کانت من طسم سمی جوّ الیمامة ثم حذ
لویلغتنامه دهخدالوی . [ل ِ وا ] (اِخ ) نام رودباری از وادی های بنی سلیم و یوم اللوی وقعتی بدانجا بوده است . (از عجم البلدان ).
لیلیلغتنامه دهخدالیلی . [ ل َ لا ] (اِخ ) بنت لکیز بنت مرّة العفیفیة. شاعرة من شواعر العرب فی الجاهلیة قالت ترثی اخاها غرثان و تلوم بنی ربیعة علی اهمالهم له فی ساحة الحرب التی و