وفودلغتنامه دهخداوفود. [ وُ ] (ع مص ) به رسولی آمدن نزد کسی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || (اِمص ) رسالت . پیام آوری . || (اِ) ج ِ وَفْد، به معنی آینده و به رسولی آینده . (
وفودفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = وافد۲. (اسم مصدر) وارد شدن؛ رسیدن.۳. آنان که به جایی پیغام میبرند؛ رسولان.
وفدلغتنامه دهخداوفد. [ وَ ] (ع اِ) وفود. ج ِ وافد، به معنی آینده و به رسولی آینده . (اقرب الموارد) (المنجد) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). گروه که به نزدیک سلطان روند جهت مهمی
وفدلغتنامه دهخداوفد. [ وَ ] (ع مص ) وفود. وفادة. افاده . به رسولی آمدن نزد کسی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). به رسولی و ایلچیگری پیش کسی رفتن . (غیاث اللغات ). پیام آوری . ر
زاریینلغتنامه دهخدازاریین . [ ری یی ] (اِخ ) یکی از وفود عرب بر رسول اﷲ (ص ) پس از جنگ تبوک . ابن اثیر آرد: در این سال (9 هَ . ق .) وفد زاریین که ده تن بودند وارد شدند. (کامل ابن
وفادةلغتنامه دهخداوفادة. [ وِ دَ ] (ع مص ) وفد. وفود. افادة. به رسولی آمدن نزد کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). نزدیک سلطان شدن به رسولی . (تاج المصادر بیهقی ).
مأنوسلغتنامه دهخدامأنوس . [ م َءْ ] (ع ص ) انس گرفته . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : ساحت ولایتش به وفود بر و برکت و وفور خصب نعمت مأهول و مأنوس . (المعجم چ دانشگاه ص 21و 22