وعاظلغتنامه دهخداوعاظ. [ وُع ْ عا ] (ع ص ، اِ) ج ِ واعظ. به معنی پنددهندگان . (آنندراج ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). واعظان .
وعاءدیکشنری عربی به فارسیديگ , ديگچه , قوري , کتري , اب پاش , هرچيز برجسته وديگ مانند , ماري جوانا وسايرمواد مخدره , گلدان , درگلدان گذاشتن , در گلدان محفوظ داشتن , در ديگ پختن
معین الدین فراهیلغتنامه دهخدامعین الدین فراهی .[ م ُ نُدْ دی ن ِ ف َ ] (اِخ ) از علما و وعاظ و قضات معاصر ابوالغازی سلطان حسین میرزاست که غالب خطوط رانیز در غایت جودت می نوشت . وی پس از مرگ
جرجانیلغتنامه دهخداجرجانی . [ ج ُ ] (اِخ ) عبدالسلام بن عبدالواحدبن بکیربن جعفر سلمی . از وعاظ بود. رجوع به تاریخ جرجان تألیف ابوالقاسم سهمی ص 220 شود.
واعظیلغتنامه دهخداواعظی . [ ع ِ ] (اِخ ) حکیم محمدبن محمد البلخی الواعظی مکنی به ابوبکر از شعرا و وعاظ بلخ است و اکثر اشعار او درباره ٔ توحید و فضایل صحابه و اوصاف یاران گزیده ٔ
جمال الدین اصفهانیلغتنامه دهخداجمال الدین اصفهانی . [ ج َ لُدْ دی ن ِ ا ف َ ] (اِخ ) (سید ...) یکی از وعاظ دانشمند و رهبران صدر مشروطیت با جثه ٔ خرد و با بیانی سخت دل نشین و ایمانی تمام بآزاد
علی واعظلغتنامه دهخداعلی واعظ.[ ع َ ی ِ ع ِ ] (اِخ ) ابن عابد قاینی . از وعاظ خراسان در اوایل قرن دهم هَ . ق . رجوع به علی قاینی شود.