وصل کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: کمیت ، متصلکردن، الصاق کردن، به بند کشیدن، قطارکردن، بههم پیوستن، چسباندن، ملحق کردن، جفت کردن، پیوند زدن، جوش دادن، چسباندن کنارهم قرار دادن، متصل کردن
pluggingدیکشنری انگلیسی به فارسیوصل کردن، برق وصل کردن، بستن، توپی گذاشتن، در چیزی را گرفتن، قاچ کردن، تیر زدن
متصل کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. وصل کردن، مرتبط کردن، چسباندن، چسبانیدن، ارتباط دادن ۲. چسباندن، پیوند دادن
شیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهوسیلهای برای قطع یا وصل کردن جریان مایع یا گاز. Δ وجه تسمیۀ آن ظاهراً به این مناسبت بوده که در قدیم آن را بهصورت سر شیر میساختهاند.