وشمفرهنگ انتشارات معین(وَ) (مص م .) نقش و نگاری که بر اندام با سوزن آژده کرده و نیله بر آن پاشند، خالکوبی .
وشملغتنامه دهخداوشم . [ وَ ] (اِ) بخار عموماً و بخاری که در ایام زمستان در هوا پیدا شود خصوصاً. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ). بخارها باشد عموماً همچو بخاری که از آب گر
وشملغتنامه دهخداوشم . [ وَ ] (ع اِ) نشان و علامت . (ناظم الاطباء). نقش و نگار که بر اندام سوزن آژده و نیله بر آن پاشیده ، سازند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب
وشملغتنامه دهخداوشم . [ وُ ] (اِ) پرنده ای باشد شبیه به تیهو لیکن از تیهو کوچکتر است ، و آن را عربان سمانی و سلوی و ترکان بلدرچین گویند. (برهان ). کرک و بلدرچین که به تازی سلوی
وشمگیرلغتنامه دهخداوشمگیر. [ وُ ] (اِخ ) ابن زیار (323-357 هَ . ق .). از ملوک دیالمه ٔ آل زیار. پس از قتل مرداویج سپاهیان گیل و دیلم با او بیعت کردند. نصربن احمد چون خبر قتل مرداو
وشمارلغتنامه دهخداوشمار. [ وِ ] (اِ) شش قبضه ٔ ذراعی . (یواقیت العلوم ). قبضه و ذراع و وشمار و گز و باع ، اینهمه را از دانه ٔ جو گرفته اند، و آن چنان باشد که چون شش دانه ٔ جو به
وشمکلغتنامه دهخداوشمک . [ وَ م َ ] (اِ) کفش و پای افزار چرمین . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). کفش چرمین . (ناظم الاطباء). || آن جای از چرخ که پای را به روی آن گذاشته و چرخ را
وشمگیرلغتنامه دهخداوشمگیر. [ وُ ] (نف مرکب ) وشم گیرنده . صیدکننده ٔ وشم . صیاد کرک (بلدرچین ) . (فرهنگ فارسی معین ).
وشمگیرلغتنامه دهخداوشمگیر. [ وُ ] (نف مرکب ) وشم گیرنده . صیدکننده ٔ وشم . صیاد کرک (بلدرچین ) . (فرهنگ فارسی معین ).