وسیلتلغتنامه دهخداوسیلت . [ وَ ل َ ] (ع اِ) سبب . وسیلة : این طبع سخن سنج من وسیلت در خدمت تو بی شمار دارد. مسعودسعد.یکی را... قوت شهوانی بر قوت عقل غالب گشته ... و بدین وسیلت خس
وسیلهفرهنگ مترادف و متضاد۱. باعث، سبب، علت، محرک ۲. دستآویز ۳. آلت، ابزار، اسباب ۴. تدبیر، چاره، طریقه
وسیلهدیکشنری فارسی به انگلیسیappliance, applicator, gadget, implement, instrument, instrumentality, intermediary, lever, means, ment _, organ, tackle, tool, ure _
ماتةلغتنامه دهخداماتة. [ مات ْ ت َ ] (ع اِ) مؤنث مات [ ت ت ] . (از اقرب الموارد). حرمت و پیوند و وسیلت . ج ، موات . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ).
اهل هنرلغتنامه دهخدااهل هنر. [ اَ ل ِ هَُ ن َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) هنرمند. باهنر. دارای هنر : اگر بی هنران خدمت اسلاف را وسیلت سعادت سازند خلل بکارها راه یابد و اهل هنر ضایع
بیاویدنلغتنامه دهخدابیاویدن . [ دَ ] (مص ) سودن . (جهانگیری ) : به صیت عدل تو صیاد وحش می آودسُروی آهوی نخجیر بی وسیلت دام .ابوالفرج رونی .
پیوستگی کردنلغتنامه دهخداپیوستگی کردن . [ پ َ / پ ِ وَ ت َ/ ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) مواصلت . وصلت کردن . قرابت کردن . پیوستگی ساختن . وسیلت . (لغت ابوالفضل بیهقی ).
اختباطلغتنامه دهخدااختباط. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) انعام جستن بی شناسائی از کسی . احسان خواستن بی قرابت و سابقه ٔ احسان . (منتهی الارب ). نزدیک کسی شدن تا با تو نیکوئی کند بی قرابتی و