وسلغتنامه دهخداوس . [ وَ ] (ص ، ق ) بر وزن و معنی بس باشد، چه در کلام فارسی با و واو به هم تبدیل می یابند. (انجمن آرا) (آنندراج )(برهان ). بس . (فرهنگ فارسی معین ). و در عربی
وصلغتنامه دهخداوص . [ وَص ص ] (ع مص ) استوار کردن کار را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). محکم و استوار کردن کار را. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و فعل آن از باب نصر آید. (منتهی
وساعلغتنامه دهخداوساع . [ وَ ] (ع ص ) مرد سبک در حاجت و گرامی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || اسب جواد گرامی یا فراخ گام ، و فراخ ذراع . (منتهی الارب ) (آنندراج )
وسبلغتنامه دهخداوسب . [ وَ ] (ع اِ) چوبی است که نزدیک تگ چاه اندازند چون خاکش ریزان باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ج ، وسوب . (منتهی الارب ) (آن
وسبلغتنامه دهخداوسب . [ وَ س َ ] (ع اِ) چرک و ریم . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). وسخ . (المنجد). || (مص ) چرک و ریمناک گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). چرک گردید
وسوسه کردنلغتنامه دهخداوسوسه کردن . [ وَس ْ وَ س َ / س ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تولید وسوسه . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به وسوسة شود.
وساجلغتنامه دهخداوساج . [ وَس ْ سا ] (ع ص ) جمل وساج ؛ شتر نیک گردن درازکننده در رفتار و تیزرو. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج ، وُسُج . (المنجد).
وسواسیلغتنامه دهخداوسواسی . [ وَس ْ ] (ص نسبی ) منسوب به وسواس . (ناظم الاطباء). کسی که دارای وسواس است . مردد. دودل . (فرهنگ فارسی معین ). || آنکه در کارها همیشه شک آورد و سرگردا
وسدلغتنامه دهخداوسد. [ وُس ْ س َ ] (اِ) بُسَّد. مرجان . (فرهنگ اسدی ) (ناظم الاطباء). مرجان باشد، وآن جوهری است معروف . معدن آن از سه موضع بیرون نیست ، اول طونس که شهری است از