وزینفرهنگ مترادف و متضاد۱. پروزن، ثقیل، سنگین، گران، گرانسنگ ۲. باوقار، رزین، سنجیده، گرانقدر، موقر، مهم، ≠ سبک
وزینلغتنامه دهخداوزین . [ وَ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان نهرهاشم بخش مرکزی شهرستان اهواز در 3 هزارگزی شمال راه شوسه ٔ اهواز به حمیدیه . سکنه ٔآن 240 تن است . آب آن از رودخان
وزینلغتنامه دهخداوزین . [ وَ ] (حرف ربط + حرف اضافه + صفت / ضمیر) وز این . مخفف و از این : وزین روی بنشست بهرام گردبزرگان لشکر برفتند و خرد.فردوسی .
وزینلغتنامه دهخداوزین . [ وَ ] (ع ص ) دارای وزن . گران و باسنگ . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سنگین . (ناظم الاطباء). ثقیل . || بااهمیت . گرانقدر. (فرهنگ فارسی معین ): هو وزین
وضینلغتنامه دهخداوضین . [ وَ ] (اِخ ) ابن عطاء، مکنی به ابوکنانه . رجوع به ابوکنانة وضین و رجوع به عیون الاخبار ج 1 ص 136 شود.
وضینلغتنامه دهخداوضین . [ وَ ] (ع ص ) هر چیزی برهم چیده و دوتاکرده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || (اِ) نوار و تنگ هودج پهن که از دوال یا موی بافند، یا آن جز از چرم نباشد. (منته
سنگینفرهنگ مترادف و متضاد۱. وزین، پروزن، گران ≠ سبک ۲. ثقیل، درشت، گرانبار ۳. باوقار، جاافتاده، رزین، متین، موقر ≠ جلف، سبک ۴. بدگوار، دیرهضم ≠ خوشگوار ۵. دشخوار، دشوار، تحملناپذیر، غیر
گران سنجفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. وزین؛ سنگین.۲. گرانقیمت: ◻︎ چو شاه آن متاع گرانسنج دید / چو دریا یکی دشت پرگنج دید (نظامی۵: ۸۰۲).
سنگینفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ عام سنگین، وزین، ثقیل، گران گنده، لش، درشت شدید، دشوار باردار گرانشی انبوه، متراکم، چگال