وریسلغتنامه دهخداوریس . [ وَ ] (ع ص ) (ثوب ...) جامه ٔ رنگین . ورس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج ). به ورس رنگ کرده . وریسه به همین معنی است . (منتهی ا
وريثدیکشنری عربی به فارسیوارث , ميراث بر , ارث بر , حاصل , ارث بردن , جانشين شدن , خلف , مابعد , جانشين
وریستادلغتنامه دهخداوریستاد. [ وَ ] (اِ) پایه و زینه و نردبان . (آنندراج ). || پا و قدم و نشان پای . (ناظم الاطباء).
وریسةلغتنامه دهخداوریسة. [ وَ س َ ] (ع ص ) (ملحفة...) رنگ کرده با ورس . (از ناظم اطباء). مؤنث وریس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به وریس شود.
وریسةلغتنامه دهخداوریسة. [ وَ س َ ] (ع ص ) (ملحفة...) رنگ کرده با ورس . (از ناظم اطباء). مؤنث وریس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به وریس شود.
وریستادلغتنامه دهخداوریستاد. [ وَ ] (اِ) پایه و زینه و نردبان . (آنندراج ). || پا و قدم و نشان پای . (ناظم الاطباء).
بندبربند افکندنلغتنامه دهخدابندبربند افکندن . [ ب َ ب َ ب َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سخت در زنجیر وریسمان کشیدن تا رهایی او ناممکن گردد : چو بر دل مرد را از دیو گمره همی بینی فکنده بندبربند.
چلالیلغتنامه دهخداچلالی . [ چ َ / چ ِ ] (اِ) سبدی باشد که زنان پنبه ٔ گلوله کرده و ریسمان ریسیده را در آن نهند. (برهان ) (آنندراج ). سبدی که زنان پنبه ٔ گلوله کرده وریسمان ریسیده
ورسیةلغتنامه دهخداورسیة. [ وَ سی ی َ ] (ع ص نسبی ) منسوب به ورس . (از اقرب الموارد). || (ملحفة...) که با ورس رنگ شده باشد. (از اقرب الموارد)(ناظم الاطباء). وریسه . مورسه . (از اق