وریبفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاریب؛ کج؛ ناراست: ◻︎ توانی براو کار بستن فریب / که نادان همه راست بیند وریب (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۹۸).
وریبلغتنامه دهخداوریب . [ وَ ] (اِ) هرچیز سنگین تری مانند باری که بر گرده ٔ اسب باشد. (ناظم الاطباء). || هرچیز برآمده از چیزی . (ناظم الاطباء).
وریبلغتنامه دهخداوریب . [ وُ ] (ص ) چولی . اریف . (یادداشت دهخدا). اریب که کج و منحرف باشد. (برهان ). کژ. (حاشیه ٔ اسدی ). قیقاج [ در ترکی ] . (برهان ). و به کسر اول هم گفته اند
وریبواژهنامه آزاداریب، کج و معوج، منحرف؛ شاهد مثال:یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب/ یک قدم چون پیل رفته در وریب (این بیت، که در دهخدا از «انجمن آرای ناصری» نقل شده، درواقع از دفتر
موربلغتنامه دهخدامورب . [ م ُ وَرْ رَ ] (ص ) نعت مفعولی منحوت از «اریب » و «وریب » فارسی . وریب . اریب . این لفظ عربی نیست و گویا فارسی زبانان از لفظ اریب و وریب فارسی ، این صیغ
اریفلغتنامه دهخدااریف . [ اُ ] (ص ) صورتی از اریب در تداول زنان . وُریب . مورب . کج . قناس : اریف بریده ؛ یعنی یک سوی آن پهن تر و یک سوی باریکتر و تنگ تر است . ابن العوام در کتا
چولیلغتنامه دهخداچولی . (حامص ) کجی . خمیدگی . وریب ، چولی بود. (فرهنگ اسدی ): چولی دسته بیل نمیشه .
راست دیدنلغتنامه دهخداراست دیدن . [ دی دَ ] (مص مرکب ) مستقیم دیدن . بر استقامت دیدن . مقابل نادرست و کژدیدن : توانی بر او کار بستن فریب که نادان همه راست بیند وریب . ابوشکور بلخی .چ