ورورهلغتنامه دهخداوروره . [ وَرْ وَ رَ / رِ ] (اِ) حجره ای که بالای حجره سازند و آن را برباره نیز گویند. (انجمن آرای ناصری ). || سنجاب . (ناظم الاطباء).
ورورهلغتنامه دهخداوروره . [ وِرْ وِ رَ / رِ ] (اِ صوت ) ورور. (فرهنگ فارسی معین ) : با بی قرار دهرمجوی ای پسر قرارعمرت مده به باد به افسون وروره . ناصرخسرو.رجوع به وِروِر شود.- و
ورورةلغتنامه دهخداورورة. [ وَرْ وَ رَ ] (ع مص ) تیز نگریستن . || شتابی کردن درکلام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
ورورلغتنامه دهخداورور. [ وَرْ وَ ] (حرف اضافه ، ق ) نزدیکی ها. (یادداشت مؤلف ): خدا وقتی هامیده ورور جماران هم هامیده ؛ یعنی خدا وقتی خواهد عطا فرماید در نزدیکی های جماران نیز
وقورةلغتنامه دهخداوقورة. [ وُ رَ ] (ع مص ) وَقَر. نشستن . (منتهی الارب ). || باوقار نشستن . در خانه نشستن . (اقرب الموارد). رجوع به وقر و وقور شود.
ورورةلغتنامه دهخداورورة. [ وَرْ وَ رَ ] (ع مص ) تیز نگریستن . || شتابی کردن درکلام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
ورورلغتنامه دهخداورور. [ وَرْ وَ ] (حرف اضافه ، ق ) نزدیکی ها. (یادداشت مؤلف ): خدا وقتی هامیده ورور جماران هم هامیده ؛ یعنی خدا وقتی خواهد عطا فرماید در نزدیکی های جماران نیز
وقورةلغتنامه دهخداوقورة. [ وُ رَ ] (ع مص ) وَقَر. نشستن . (منتهی الارب ). || باوقار نشستن . در خانه نشستن . (اقرب الموارد). رجوع به وقر و وقور شود.
وروروجکلغتنامه دهخداوروروجک . [ وَرْ وُ رو ج َ ] (ص ) در تداول ، بسیار محیل و تخس . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به وروجک شود.