ورقالغتنامه دهخداورقا. [ وَ ] (از ع ، اِ) کبوتر خاک رنگ را گویند و گویند عربی است . (برهان ). ورقاء. رجوع به ورقاء شود.
ورقافرهنگ نامها(تلفظ: varqā) (عربی) کبوتر مادهی خاکستری رنگ ، فاخته ؛ (در تصوف) نفس کلیه را که قلب عالم و لوح محفوظ است .
ورغاهلغتنامه دهخداورغاه . [ ] (اِ) به زبان مردم عامه ٔ طوس ، دمل . (لغت نامه ٔ اسدی ). باغره . (لغت نامه ٔ اسدی ). مغنذه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ورغا و ورغاره شود.
ورغاهلغتنامه دهخداورغاه . [ ] (اِ) به زبان مردم عامه ٔ طوس ، دمل . (لغت نامه ٔ اسدی ). باغره . (لغت نامه ٔ اسدی ). مغنذه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به ورغا و ورغاره شود.
ورغنلغتنامه دهخداورغن . [ وَ غ َ ] (اِ) آماس بی درد و هر برآمدگی گرد و مدوری که در اندام آدمی پدید آید. (ناظم الاطباء). رجوع به ورغا شود.
رغبلغتنامه دهخدارغب . [ رُ غ ُ ] (ع ص ) ارض رغب ؛ زمین نرم فراخ ریگناک یا زمینی که آب در آن روان نشود مگر به باران بسیار. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). رجوع به رَغا
دمللغتنامه دهخدادمل . [ دُ م َ ] (ع اِ) ریش . ج ، دِمْلان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مغنده . دنبل . دمبل . قرحه که برآید و میان آن چرک کند و گاه سر باز کند و گ