ورضلغتنامه دهخداورض .[ وَ ] (ع مص ) غائط تنک انداختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نازک و رقیق مدفوع انداختن . (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || به یک بار خایه نها
ورذلغتنامه دهخداورذ. [ وَ ] (ع مص ) آهستگی نمودن و درنگی کردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). کندی کردن . (اقرب الموارد): ورذ فی حاجته . (منتهی الارب ) (اقرب ال
ورزلغتنامه دهخداورز. [ وَ ] (اِمص ، اِ) حاصل کردن . || پیاپی کاری کردن . (برهان ) ادمان . (برهان ) (ناظم الاطباء). || حاصل و کسب . (انجمن آرا). و بر این قیاس است ورزیدن و ورزش
ورزواژهنامه آزادوِرْز:(werz) در گویش گنابادی یعنی مشت و مال ، ماساژ ، با پا لَگَد کردن ، || آدم سریع را هم ورز گویند ، سریع
ایراضلغتنامه دهخداایراض . (ع مص ) (از «ورض ») به یکبار افکندن مرد غائط را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یک مرتبه رید و انداخت پلیدی خود را. (از ناظم الاطباء). || به یکبار اف
ورصلغتنامه دهخداورص . [ وَ ] (ع مص ) به یک بار بیضه نهادن مرغ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). یک بار تخم نهادن ماکیان . || یک مرتبه پیخال بسیاری انداختن ماکیان و
راضعلغتنامه دهخداراضع. [ ض ِ ] (ع ص ، اِ) رضیع. شیرخواره . بچه ٔ شیرخواره . (دهار) (مهذب الاسماء). مکنده ٔ شیر از پستان مادر. ج ، رُضَّع. (اقرب الموارد). || مرد بخیل ناکس . (منت
ثمرهلغتنامه دهخداثمره . [ ث َ م َ رَ ] (ع اِ) میوه . بار : مدحت تو شرف دهد ثمره خدمت تو سعادت آرد بار. مسعودسعد.نکته ٔ حکمتش ثمره ای از شجره ٔ طوبی و بذله ٔ سخنش شکوفه ای از روض