ورزش کردنلغتنامه دهخداورزش کردن . [ وَ زِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ممارست کردن . تمرین کردن . (فرهنگ فارسی معین ) : با بلاهای عشق ورزش کن خویشتن را بلندارزش کن . اوحدی .|| اجرا کردن تمرین
ورزیدنفرهنگ انتشارات معین(وَ دَ) (مص ل .) 1 - ورزش کردن ، تمرین کردن . 2 - به کار بردن . 3 - به دست آوردن .
trainedدیکشنری انگلیسی به فارسیآموزش دیده، ورزش کردن، تعلیم دادن، مشق کردن، تربیت کردن، پروردن، ورزیدن، فرهیختن، نشانه رفتن