ورزردلغتنامه دهخداورزرد. [ وَ زَ ] (اِخ ) دهی از دهستان مرغا بخش ایذه ٔشهرستان اهواز. سکنه ٔ 255 تن است . آب آن از چشمه تأمین می شود. محصول آنجا گندم و جو و شغل اهالی زراعت و را
وُرْرَدْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی دنبال ، پیرو ، تابع ، مراقب ، مواظب ، بادیگارد ، مامور تعقیب و مراقبت
ایزهلغتنامه دهخداایزه . [ زِ ] (اِخ ) نام یکی از بخشهای شهرستان اهواز می باشد که در شمال خاوری اهواز واقع و حدود آن بشرح زیر است : از طرف شمال بکوه چوه و سلسله جبال ورزرد، از جن
ورز دادنلغتنامه دهخداورزدادن . [ وَ دَ ] (مص مرکب ) با دست به شدت مالیدن و زیر و رو کردن خمیر تا هموار شود. ورزانیدن .
ورزدنلغتنامه دهخداورزدن . [ وَ زَ دَ ] (مص مرکب ) گریستن کودک با آواز بلند. (یادداشت مرحوم دهخدا). گریه ٔ شدید کردن .
ورزدنلغتنامه دهخداورزدن . [ وِ زَ دَ ] (مص مرکب ) در تداول ، پی درپی سخن بیهوده گفتن . سخن دراز گفتن . پرحرفی کردن . وراجی کردن . بسیار گفتن . پرگفتن . لاف زدن .
ورزرودلغتنامه دهخداورزرود. [ وَ ] (اِخ ) ماوراءالنهر است . (انجمن آرا). ماوراءالنهر که ترکستان باشد. (آنندراج ) (برهان ). وررود. ورازرود. رجوع به ورارود شود. || رودخانه ٔ ماوراءال