وردیلغتنامه دهخداوردی . [ وَ ] (ص نسبی ) آنچه به رنگ گل بوده باشد. منسوب به گل سرخ . (ناظم الاطباء). گلگون . (از اقرب الموارد). || (اصطلاح منجمین ) ذوذوابه که به شکل ورد یعنی گل
ورديدیکشنری عربی به فارسیرنگ صورتي , سوراخ سوراخ کردن يا بريدن , گلگون , سرخ , لعل فام , خوشبو , گل پاشيده , گلي کردن
وردیجلغتنامه دهخداوردیج . [ وَ ] (اِ) ورتک . وردج . (فرهنگ فارسی معین ). ورتیج . (برهان ) (آنندراج ). و آن پرنده ای است کوچکتر از تیهو. بلدرچین . سلوی . (برهان ) کرک . (ناظم الاط
وردیجلغتنامه دهخداوردیج . [ وَ ] (اِخ ) دهی جزء بخش کن شهرستان تهران ،در 7هزارگزی شمال راه شوسه ٔ تهران به کرج . سکنه ٔ آن 550 تن و آب آن از چشمه سار تأمین می شود. و محصول آنجا
وردینلغتنامه دهخداوردین . [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اوزومدل بخش ورزقان شهرستان اهر، در 11500گزی باختر ورزقان و 3000 گزی شوسه ٔ تبریز به اهر. دارای 829 تن سکنه است . رجوع به
وردینلغتنامه دهخداوردین . [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش مرکزی شهرستان اهر، واقع در 9هزارگزی جنوب باختری اهر در مسیر شوسه ٔ تبریز به اهر. دارای 339 تن سکنه است . (از
وردیجلغتنامه دهخداوردیج . [ وَ ] (اِ) ورتک . وردج . (فرهنگ فارسی معین ). ورتیج . (برهان ) (آنندراج ). و آن پرنده ای است کوچکتر از تیهو. بلدرچین . سلوی . (برهان ) کرک . (ناظم الاط
وردیجلغتنامه دهخداوردیج . [ وَ ] (اِخ ) دهی جزء بخش کن شهرستان تهران ،در 7هزارگزی شمال راه شوسه ٔ تهران به کرج . سکنه ٔ آن 550 تن و آب آن از چشمه سار تأمین می شود. و محصول آنجا