ورخلغتنامه دهخداورخ . [ وَ ] (ع اِ) یک نوع درختی . (منتهی الارب ). درختی است شبیه مرخ در نبات .(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). ولی با رنگ تیره و با برگهای نازک مان
ورخلغتنامه دهخداورخ . [ وَ رَ ] (ع مص ) بسیار شدن آب خمیر به نحوی که شل و نرم گردد. (ناظم الاطباء). نرم و فروهشته گردیدن خمیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). تنک
ورخلغتنامه دهخداورخ . [ وَ رِ ] (ع ص ) مکان ورخ ؛ جایی که گیاه در آن به هم پیچیده باشد. (از اقرب الموارد). جای درهم پیچیده ٔ گیاه . (ناظم الاطباء). رجوع به ورخة شود.
وَرْخاْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی برخورد ، تصادف کرد ، برداشت اشتباه کرد و منظور را بد برداشت کرد
وَرْخِبَرْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی مراقب ، مواظب ، حواس جمع ، به هوش و به زنگ ، منتظر اطلاعات و اخبار
وَرْخُنْدَگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی مطالعه ، کتابخوانی ، روضه ، سوگواری ، عزاداری برای مَیِّتْ
ورخةلغتنامه دهخداورخة. [ وَ رِ خ َ ] (ع ص ) ارض ورخة؛ زمین درهم پیچیده گیاه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رجوع به ورخ شود.
ورخاستنلغتنامه دهخداورخاستن . [ وَ ت َ ] (مص مرکب ) برخاستن . (آنندراج ). برخاستن و بلند شدن و برآمدن . (ناظم الاطباء). رجوع به برخاستن شود.
ورخجلغتنامه دهخداورخج . [ وَ رَ ] (ص ) فرخج . ورخچ . زشت و زبون و پلید و کریه منظر. (برهان ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (انجمن آرا). چرکین و زشت و زبون و پلید و کریه منظر و بدگل
ورخچلغتنامه دهخداورخچ . [ وَ رَ ] (ص ) زشت و زبون و پلید و کریه المنظر. (آنندراج ) : نامم همای دولت شهباز نصرت است نی کرکس ورخچ و نه زاج تخجّم است . خاقانی (ازآنندراج ).پیش دلشا