ورتلغتنامه دهخداورت . [ وَ ] (ص ) برهنه . (برهان ) (ناظم الاطباء). عریان .(برهان ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). تهی از پوشش . به ضم اول هم به نظر آمده است . (برهان ) (آنندراج
ورتلغتنامه دهخداورت .[ وَ ] (حرف ربط مرکب ) مخفف و اگر ترا : ورت آرزوی لذت حسی بشناسدپیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا.ناصرخسرو.
ورطدیکشنری عربی به فارسیبه نزاع انداختن , ميانه برهم زدن , دچار کردن , اشفته کردن , بدام انداختن , بغرنج کردن , گوريده شدن , خشمگين کردن , دلا لت کردن بر , گرفتار کردن , مشمول کردن , ب
وَرْتُوگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی کج کردن ، تاب دادن چیزی با دست یا بر اثر ضربه و برخورد ، به تو ، به شما ، خراب کردن چیزی
وَرتِکْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی آماده شوخی ، همیشه آماده انجام کاری یا رفتن به جایی ، سرحال ، شاد ، مثبت اندیش ، کوک شده
ورتالغتنامه دهخداورتا. [ وَ ] (هزوارش ، اِ) به لغت ژند و پاژند گُل را گویند و به عربی ورد خوانند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
ورتاجلغتنامه دهخداورتاج . [ وَ ] (اِ) آتش پرست و آفتاب پرست باشد و بعضی گویند گلی است سرخ رنگ چون آفتاب به سمت الرأس رسد بشکفدو آن را خبازی و نان کلاغ گویند و بعضی دیگر گویند گی