ورارودلغتنامه دهخداورارود. [ وَ ] (اِخ ) ماورأالنهر است و آن ملکی است مشهور. (برهان ) (انجمن آرا).ممالکی که در آنطرف رود آمویه واقع شده و به تازی ماوراءالنهر گویند. (ناظم الاطباء
ورآورد کردنلغتنامه دهخداورآورد کردن . [ وَ وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) برآورد کردن . دیدن به چیزی . دیدن به چیزی بلند از زیر تا بالا یا از بالاتا زیر. (یادداشت مرحوم دهخدا). بنظر دقت نگریست
ورآوردنلغتنامه دهخداورآوردن . [ وَ وَ دَ ] (مص مرکب ) کندن چیزی که به جائی چسبیده باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). چیزی را از جای خویش کندن . (فرهنگ فارسی معین ).
ورازرودلغتنامه دهخداورازرود. [ وَ ] (اِخ ) ورارود. ورزرود. ورازود. ماوراءالنهر. (اسدی ). رجوع به ورارود شود.
ورازودلغتنامه دهخداورازود. [ وَ ] (اِخ ) ورارود است که ماوراءالنهر باشد. (ناظم الاطباء) (برهان ). رجوع به ورارود شود.
ورزرودلغتنامه دهخداورزرود. [ وَ ] (اِخ ) ماوراءالنهر است . (انجمن آرا). ماوراءالنهر که ترکستان باشد. (آنندراج ) (برهان ). وررود. ورازرود. رجوع به ورارود شود. || رودخانه ٔ ماوراءال