وراءلغتنامه دهخداوراء. [ وَ ] (ع اِ)فرزند فرزند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ولد ولد.(از اقرب الموارد). فرزندزاده . خلف . (ناظم الاطباء):هذا ابنی من الوراء؛ ای ابن ابنی . (مه
وراءلغتنامه دهخداوراء. [ وَ ءَ / ءُ / ءِ ] (ع اِ) مبنی و مثلثةالاَّخر، جلو. پیش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قدام . (از ناظم الاطباء) || سپس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
وراءدیکشنری عربی به فارسیعقب , پشت سر , باقي کار , باقي دار , عقب مانده , داراي پس افت , عقب تراز , بعداز , ديرتراز , پشتيبان , اتکاء , کپل , نشيمن گاه
وراعلغتنامه دهخداوراع . [ وَ ] (ع مص ) وراعة. وَرعة. وُرعة. وَروع . وُرع . وُرُع . بددل و خرد و بی خیر و فایده گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || سست و ضعیف شدن . (از
وَرَاءِفرهنگ واژگان قرآنپشتِ - آن سوي - دنبال (كلمه ي "وراء" هم به معني دنبال و هم معني احاطه مي دهد. عبارت "وَﭐللَّهُ مِن وَرَائِهِم مُّحِيطٌ " يعني خداوند از همه سو بر آنان احاطه دار