ودایعلغتنامه دهخداودایع. [ وَی ِ ] (ع اِ) ج ِ ودیعه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).امانتها. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ودیعه شود.- ودایع آفریدگار ؛ رعایا. رعیت ها. (فرهنگ فارس
تحصیص کردنلغتنامه دهخداتحصیص کردن .[ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هویدا و آشکار کردن : و آفتاب ودایع اسرار دوستان را در کسوف حروف بنگذارد و بتمام انجلاء آنرا تحصیص کند. (تاریخ بیهق چ بهمنی
بسر چیزی افتادنلغتنامه دهخدابسر چیزی افتادن . [ ب ِ س َ رِ اُ دَ ] (مص مرکب ) مطلع شدن : و آنچه ودایع و دفاین و ذخایر بود که بسر آن نیفتاده بودند خدای داند که چند بود. (راحةالصدور راوندی )
ابوالعباسلغتنامه دهخداابوالعباس . [ اَ بُل ْ ع َب ْ با ] (اِخ ) ابن شریح ، احمدبن عمر شافعی . او راست : کتاب ودایع.
دفاینلغتنامه دهخدادفاین . [ دَ ی ِ ] (ع اِ) دفائن . ج ِ دفینه . مالهای مدفون . (از آنندراج ). اندوخته ها. گنجینه ها. رجوع به دفینه و دفائن شود : پادشاهان دفاین جهان و خزاین عالم
شار ابونصرلغتنامه دهخداشار ابونصر. [ اَ ن َ ] (اِخ ) ابن محمد از پادشاهان غرشستان که در عهد سلطان محمود غزنوی ولایت آن ناحیت داشت تا پسرش محمد بحد مردی رسید و بر ملک مستولی شد، ابونصر