وحلغتنامه دهخداوح . [ وَح ح ] (ع اِ صوت ) زجری است گاو را. (منتهی الارب ) مبنی بر سکون کلمه ای است که با آن گاو را میرانند. (ناظم الاطباء).
وحلغتنامه دهخداوح .[ وَح ح ] (اِخ ) مردی درویش : هو افقر من وح او من الوتد. (منتهی الارب ). نام مردی فقیر. (ناظم الاطباء).
وهلغتنامه دهخداوه . [ وَه ْ ] (صوت ) کلمه ای است که در محل تحسین گویند، و آن را مکرر نیز کنند. (از انجمن آرا) (آنندراج ). کلمه ای است که در محل انتعاش طبیعت به طریق تحسین گوین
وحشیلغتنامه دهخداوحشی . [ وَ ] (اِخ ) ابن حرب . یکی از صحابیان است که در جاهلیت حمزه سیدالشهداء عموی پیغمبر را کشت و در اسلام مسیلمه ٔ کذاب را. (منتهی الارب ). رجوع به حمزه در ه
وحیداً فریداًلغتنامه دهخداوحیداً فریداً. [ وَ دَن ْ ف َ دَن ْ / دا ] (ع ق مرکب ) تنها و یگانه . یکه و تنها.
وُحُوشُفرهنگ واژگان قرآنحیوانات وحشی (کلمه وحوش جمع وحش است ، و اين کلمه به معناي حيواني است که هرگز با انسانها انس نميگيرد ، مانند درندگان و امثال آن )
وَحْيٌفرهنگ واژگان قرآنوحي - القا و فهماندن معني به شخصي به صورتي كه از ديگران پوشيده باشد- الهام (وحي در اصل به معناي اشاره سريع است البته اشاره اي از جنس کلام و به صورت رمزگويي .به
وحیلغتنامه دهخداوحی . [ وَح ْی ْ ] (ع اِ)آواز که در مردم و غیر آنان باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). || اشارت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (آنن
وحواحلغتنامه دهخداوحواح . [ وَح ْ ] (ع ص ) رجل وحواح ؛ مرد سبک شتاب کار نیک چُست و توانا. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). || سگ بانگ کننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطبا
وحوحةلغتنامه دهخداوحوحة. [ وَح ْ وَ ح َ ] (ع اِ) آواز گلوگرفته . (منتهی الارب ). || (مص ) دمیدن در دست از سختی سرما. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || بانگ کردن با گرفتگی گلو. (ت
وحوحلغتنامه دهخداوحوح . [ وَح ْ وَ ] (ع ص ) مرد سبک شتاب کار نیک چست و توانا. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد شتابکار چست و چالاک . (ناظم الاطباء). || سگ بانگ کننده . وحواح . (من