وانگاهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آن زمان؛ آن وقت.۲. با وجود این: ◻︎ افسر خاقان وانگاه سر خاکآلود / خیمهٴ سلطان وانگاه فضای درویش (سعدی۳: ۷۳۸).
هبکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکف دست: ◻︎ بر هبک نهاده جام باده / وآنگاه ز هبک نوش کردش (رودکی: ۵۲۴).
استاد شهیدلغتنامه دهخدااستاد شهید. [ اُ ش َ ] (اِخ ) شهید بلخی شاعر مشهور عهد سامانی : استادشهید زنده بایستی وآن شاعر تیره چشم روشن بین تا شاه مرا مدیح گفتندی بالفاظ خوش و معانی رنگین
جمال الاسلام داودیلغتنامه دهخداجمال الاسلام داودی . [ ج َ لُُل اِ وو ] (اِخ ) عبدالرحمان بن محمد از اکابر علم ادب و خلاف و مذهب و از مشایخ خراسان بود. نخست نزدعلمای ایران بتحصیل علم و دانش اش
حماد ضریرلغتنامه دهخداحماد ضریر. [ ح َم ْ ما ض َ ] (اِخ ) مکنی به ابواسماعیل . با اینکه کور مادرزاد بود هوش و فراست بی اندازه داشت و بمحافل درس فقها و علمای عصر حضور مییافت و در فقه
ابوصادقلغتنامه دهخداابوصادق .[ اَ دِ ] (اِخ ) سُلیم بن قیس هلالی عامری . ابن الندیم گوید: او از اصحاب امیر المؤمنین علی علیه السلام است وآنگاه که حجّاج کشتن او خواست او بگریخت و ب