وامیلغتنامه دهخداوامی . (ص نسبی ) از: وام + ی (نسبت ) . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). قرض دار. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وام دار. مدیون . || درمانده . (لغت فرس اسد
وامیارلغتنامه دهخداوامیار. (ص مرکب ) غریم . (یادداشت مرحوم دهخدا): عاد ظالم هارب من غریم ؛ مردی نباشد که از وامیار بگریخته باشد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ص 26).
اعتبار خُردmicrocreditواژههای مصوب فرهنگستانوامی به مبلغ بسیار اندک که معمولاً برای راهاندازی کسبوکار شخصی و کوچک به افراد اعطا میشود
وامیارلغتنامه دهخداوامیار. (ص مرکب ) غریم . (یادداشت مرحوم دهخدا): عاد ظالم هارب من غریم ؛ مردی نباشد که از وامیار بگریخته باشد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ص 26).
بریالذمهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که تعهد یا وامی ندارد؛ کسی که تعهد خود را انجام داده و یا دین خود را ادا کرده است.
تحریکِ شناختیcognitive stimulationواژههای مصوب فرهنگستانفنی درمانی که بیمار را وامیدارد تا به پاسخهای شناختی تازهای در الگوی فکریش برسد