والیهلغتنامه دهخداوالیه . [ ی َ ری ِ ] (اِخ ) شهری است خرد و انبوه [ از جزیره ] و بانعمت . (حدود العالم ).
وألةلغتنامه دهخداوألة. [ وَءْ ل َ ] (ع اِ) سرگین گوسفند و شتر فراهم آمده ٔ درهم چسبیده یا کمیز و سرگین شتر فقط. (آنندراج ) (منتهی الارب ).
والیلغتنامه دهخداوالی . (ع ص ، اِ) کاردار. (السامی ) (دهار) (مهذب الاسماء). حاکم یک ولایت یا ایالت . (فرهنگ نظام ). حاکم . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). راعی . (منته
وَالِدَةٌفرهنگ واژگان قرآنمادر (کلمه والدة جز بر مادری که فرزند را زاییده اطلاق نمی شود ولي کلمه " أم " به غیر از مادر واقعی به کساني ديگری که رابطه آنها با شخص شباهتی به مادر داشته باش
نبهانیةلغتنامه دهخدانبهانیة. [ ن َ نی ی َ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگی است بنی والیة از قبیله ٔ بنی اسد را. (از معجم البلدان ).
عربیلغتنامه دهخداعربی . [ ع َ رَ ] (اِخ ) الدرقاوی . ابوعبداﷲ محمدالعربی احمدالحسینی نزیل قبیله ٔ از والیه . متوفی به سال 1329 هَ . ق . از دانشمندان است . (معجم المطبوعات ج 2).
ذوحدانلغتنامه دهخداذوحدان .[ ح َدْ دا ] (اِخ ) ابن شراحیل فی نسب همدان و فی الازد حدان بن شمس بضم الشین المعجمةبن عمروبن غالب بن عیمان بن نصربن زهران هکذا فی النسخ و قیده الحافظ و
زبیلغتنامه دهخدازبی .[ زَب ْی ْ ] (ع مص ) بار کردن . (شرح قاموس ) (منتهی الارب ). بار کردن کسی را. (آنندراج ) (متن اللغة). حمل است و جوهری این شعر را بگواه آورده است : تلک استف